| |
| پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387 |
|
نمی دونم اینوری می یای یا نه. امروز اینو قاطی باقی چیزا دیدم و نتونستم بندازمش تو کارتون. دیگه هیچکس این دور و ور نیست. همه گم و گور شدن. اول شخص مفرد احساس گندی داره. هوا مزه ی خرابی میده نقطه:
"به یاد سپیدار های بلند قلعه نو وقتی ه. کوچک بود و تصور مشتاقانه ی من که می گوید این خانه ها شبیه خانه های آنجاست. نمی دانم ... شاید .... هی! فلانی." "موزه هنر های معاصر شهریور 80" |
|
| |
| سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387 |
|
به نظرم پینک فلوید یه مسئله ی کاملا شخصیه. اصلا دلم نمی خواد با کسی در موردش حرف بزنم...
|
|
| |
| جمعه 10 خرداد ماه سال 1387 |
|
فتبارک الله از این فنته ها که در سر ماست.
|
|
| |
| چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387 |
|
راستش رو بخواید کمی احساساتی شدم.
|
|
| |
| دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
شب. صدای جاروی کار گرهای شهرداری. باد کولر. چرت زدن. کسی انگشتش را روی پوستم می کشد. درست روی ستون فقراتم. نمی خواهم این خواب را ببینم. چرتم پاره می شود. اگر زلزله بیاید؟ اگر زلزله بیاید؟
|
|