به هر حال فکر می کنم بد چیزی نیست این انسانیت. شاید تنها مأوایی است
که در آن پناهی یافته ایم. تنها "اخلاق" پاسخگو در هرج و مرج زندگی معاصر،
فرا-ایدئولوژی یی که بی نیاز می کند آدمی را از هرگونه ایدئولوژی٬ دین٬ مکتب و
یا حتی دیگری یی. تنها کورسوی امید ما برای ادامه دادن که حال به تماشا نشسته ایم
به اضمحلال کشیده شدن اش را، به زوال کشیده شدن اش را، لگدمال شدن اش را، استحضارش
را، انهدامش را، انهدام مان را... و می اندیشم روزها که بگذردند و هفته ها و سال
ها و تقویم که هی چرخ بزند در دور باطلش و هی چرخ بزند و هی چرخ بزند، لحظه ای خواهد آمد که حتی ذره ای از این
"انسانیت" باقی نمانده، آن گاه که خود، خود را، پیش از هر سنت، هنجار،
جامعه و پیشوایی محکوم می کنیم، مجازات می کنیم و به مسلخ می کشیم، آن گاه که ذهن
خود را، به دست خویش عقیم می سازیم، آن گاه که وحشت زده از خود و افکارمان واپس می
زنیم طبیعی ترین خواسته ها و نیازهایمان را، آن گاه که برای فرار٬ فساد خویش را می پذیریم٬ آن گاه کهخودکشانیده می شویم.
که به هر حال توی خیابون بود و شب بود و هی می پرسید: چند می گیری؟ چند می گیری؟ چند می گیری؟ چند می گیری؟... و زنی بود حتما که صورتش هیچ معلوم نبود و هی می شنید: چند می گیری؟ چند می گیری؟ چند می گیری پدرسگ؟ و تاریک بود حتما و تک و توک چراغی...و زن حتما تند راه می رفت که پیاده رو زیر پایش کش می آمد و حتما گوشش جیغ کشیده بود که باز بلند تر داد زده بود٬ چند می گیری؟ بگو چند می گیری؟ و حتما زن ایستاده بود و پیاده رو نه و خیابان نه و هیچ ماشین و تک و توک چراغی نه که همه چی کش آمد و کش آمد و رنگ ها همه قاطی شد و نور ها درهم و زن سیال..