سرزمین گوجه های سبز
  
 
 
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
 
آرشیو

سریال زنان سرسخت سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 12 تیر 1388

ما پیکر بی سر استپان را می بینیم که خیلی منطقی روی صندلی جا خوش کرده است: او سرخورده شده است.








 
سه شنبه 2 تیر 1388
Requiem for Humanism

به هر حال فکر می کنم بد چیزی نیست این انسانیت. شاید تنها مأوایی است که در آن پناهی یافته ایم. تنها "اخلاق" پاسخگو در هرج و مرج زندگی معاصر، فرا-ایدئولوژی یی که بی نیاز می کند آدمی را از هرگونه ایدئولوژی٬ دین٬ مکتب و یا حتی دیگری یی. تنها کورسوی امید ما برای ادامه دادن که حال به تماشا نشسته ایم به اضمحلال کشیده شدن اش را، به زوال کشیده شدن اش را، لگدمال شدن اش را، استحضارش را، انهدامش را، انهدام مان را... و می اندیشم روزها که بگذردند و هفته ها و سال ها و تقویم که هی چرخ بزند در دور باطلش و هی چرخ بزند و هی چرخ بزند، لحظه ای خواهد آمد که حتی ذره ای از این "انسانیت" باقی نمانده، آن گاه که خود، خود را، پیش از هر سنت، هنجار، جامعه و پیشوایی محکوم می کنیم، مجازات می کنیم و به مسلخ می کشیم، آن گاه که ذهن خود را، به دست خویش عقیم می سازیم، آن گاه که وحشت زده از خود و افکارمان واپس می زنیم طبیعی ترین خواسته ها و نیازهایمان را، آن گاه که برای فرار٬ فساد خویش را می پذیریم٬ آن گاه که خودکشانیده می شویم.



...




 
جمعه 29 خرداد 1388

? What have they done to the Earth"

What have they done to our fair sister? 

Ravaged and plundered and ripped her and beat her
Stuck her with knives in the side of the dawn
and tied her with fences

And dragged her down"

 

 When the music's over 

 

 


 
دوشنبه 25 خرداد 1388
۳-

- هی٬ داری چی کار می کنی؟

-هیس س س ... دارم اعتراض می کنم.




پ.ن: بنگ! بنگ!






 
یکشنبه 10 خرداد 1388
detachment

من همه ی تلاشم را می کنم و زور می زنم و زور می زنم که بند نافم را از جا بکنم و نمی شود.







 
شنبه 2 خرداد 1388

« دلسوزی ات دهن منو می بنده... همدردیت... همدردیت منو به گریه می اندازه! شروع می کنم به اشک ها ی درشت٬ شور و غیر علمی ریختن.»

 


                                                                           

                                                چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسه؟ 


 


 
پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388
شب٬ شب ها زنده می مانیم ..

گرم بود. ایشان عادت به برهنگی نداشت. چه باید می کرد (چه می توانست کردن)؟ هیچ. همه ی خلاقیت اش را از دست داد. همه ی خلاقیت اش برای بودن.







 
دوشنبه 21 اردیبهشت 1388
decomposition

که به هر حال توی خیابون بود و شب بود و هی می پرسید: چند می گیری؟ چند می گیری؟ چند می گیری؟ چند می گیری؟... و زنی بود حتما که صورتش هیچ معلوم نبود و هی می شنید: چند می گیری؟ چند می گیری؟ چند می گیری پدرسگ؟ و تاریک بود حتما و تک و توک چراغی...و زن حتما تند راه می رفت که پیاده رو زیر پایش کش می آمد و حتما گوشش جیغ کشیده بود که باز بلند تر داد زده بود٬ چند می گیری؟ بگو چند می گیری؟ و حتما زن ایستاده بود و پیاده رو نه و خیابان نه و هیچ ماشین و تک و توک چراغی نه که همه چی کش آمد و کش آمد و رنگ ها همه قاطی شد و نور ها درهم و زن سیال.. 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 24093


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها