بی خود کسی رو محکوم نکن... بی خود کولی بازی درنیار... آروم بگیر بشین سر جات... سعی کن آدم بزرگواری باشی.... سلیطه بازی درنیاری... کجکی بشین روی صندلی... دست هات رو آروم بذار روی هم و خیلی نامحسوس رو به دوربین لبخند بزن...
به این خودشناسی رسیده ام که بیمارم و این بیماری خودم را ناشی از تضاد که نه شاید تناقض میان خود اندیشنده و خود فاعلم میدانم. حال این خود فاعل میتواند بالقوه باشد (که میل است) یا بالفعل (که خوب همان عمل است) و نیز می دانم چیزی که این چرخه را به حرکت درمی آورد سرکوب است از هر نوع آن. تا بوده فلاسفه درگیر پیوند جسم و ذهن یا نفس یا چیزی از این دست بوده اند حالا منِ بیمار روانی میخواهم تکلیف را یک سره کنم و پیداست که نمیشود. آیا اراده است آن میانجی میان ذهن و جسم؟ این اراده ملعون...
احتیاج به فاصله دارم... از خودم و این فضایی که در آن به دام افتاده ام. کلمات را پیدا نمی کنم... پر از خشم ام ... از این خشم در خشم ام... می خواهم سوژه ای باشم به استحکام یک بارو، دریغ از این که نمی توان سوژه شد، انسان سوژه هست و چه به بدبخت هم... از تسکین بیزارم، از فرار... و هیچ راهی هم نیست جز زیستن لحظه ی نکبت بار و آنجا بودن و بازهم نکبت...