دلم برای یک سری از حروف الفبا تنگ می شود. ح. می گوید پوستش مرز تمام دانش هاست. می گویم پس من همان جادوگری ام که در جنگل تاریک انتظارت را می کشد (این را هم س. قبلا از قول یکی دیگر گفته بود برایم. یک کله گنده ای) می زند زیر خنده. دلم برای نون هم تنگ شده است که بشینیم روی سکوهای بلند پاهایمان را در هوا تاب بدهیم. که از تلفون عمومی زنگ بزند بگوید توی روزنامه هایی که کف کلاس خیاطی افتاده بوده، یکی از داستان های مدرس صادقی را خوانده. الف برایم یک کارت فرستاده. یک منظره ی روستایی شلوغ. تا چشم کار می کند آدم. انقدر به نقاشی نگاه می کنم تا چشم هایم در بیاید... 







سین می گوید درست پیش از فاجعه خاموشی همه جا را خواهد گرفت. حتی بوسه های تو هم چیزی از تلخی این روزها کم نمی کند...












برادر از میدان قدیمی زیبایی می گوید که کارناوالی رقصان و پایکوبان از آن جا می گذرد. از معماری گوتیک ساختمان های قرون وسطایی. از خانه کوچکش در میانه جنگل و هوا که عجیب تمیز است؛ و من ناگهان غمگین می شوم. غمی درست زیر سینه ام.













نیمرخش رو به من، سر جایش بی حرکت نشسته بود. زانوهایش را بغل گرفته بود و سیگار پشت سیگار می گیراند. انگار که او پدر روحانی باشد و من مومنی سرگردان. گفتم من تا این لحظه گناهان زیادی مرتکب شده ام. گفتم لحظه ای نیست که احساس گناه نکنم. هیچ نگفت. گل های داوودی هم.    







رستگار شدم.