تو آمده ای. کج و کوله تر از همیشه. سیه چرده. شیشه عینکت شکسته. تی شرت سورمه ای ات را پوشیده ای. راه می افتیم توی خیابان ها. نصف شب هم هست. سگ پر نمی زند. همینطور که کنار هم راه می رویم پشت دست هایمان می خورد به هم. بعد انگشت هایمان. ماشین ها تک و توک رد می شوند. می گویم امشب قرار است یکی از همین ماشین ها ما را زیر بگیرد. بلند می خندی. از همان خنده های خرکی. صدایت در پیاده رو می پیچد. هیچ کس در خیابان ها نیست. همه سربازها سر پست هایشان خواب رفته اند و ما حالا بعد از یک عشق بازی دیوانه در خیابان ها لخ لخ کنان راه می رویم.
تو خیالم تصور می کنم با یه گروه جز خیلی خفن داریم تو یه سالن تاریک ساز می زنیم. سن کوچیکه و با یه نور زرد کم سو روشن شده. ما نوازنده ها نزدیک هم نشستیم. گاهی زیر چشمی نگاه می کنیم به هم و همینطور که ساز می زنیم، سر تکون می دیم و لبخند می زنیم. من عود می زنم. خیلی هم کارم درسته. موهام رو کوتاه کردم. عینک هم ندارم. خلاصه همه چی رو به راهه.
گفتم این سال ها که گذشت هیچ خوب نبود. گفتم این سال ها که گذشت من هیچ وقت خوب نبودم. گفت ولی عملا هیچ اتفاقی نمی افتد. هر روز باز همان کارها را می کنی. هیچ نگفتم. آن سال ها که گذشت هیچ خوب نبود. نمی توانستم دیگر آن طور... نمی توانم دیگر آن طور... ولی هیج اتفاقی نیفتاد هر روز از خواب بیدار شدم و همان کارها را کردم...
هیچ خاطره ای ندارم از آن جا... اما روزهایم را پر می کند با سایه های لرزان درختانش روی آن دیوار بلند سفید...
هر لحظه انگار می خواهید خودتان را پرتاب کنید روی ایده آل... عین فیل خودتان را پرت کنید... اما خوب آن ایده آل هم که فکر و خیالش را می کنید، تصویر است و تصویر هم که می دانید از آن شما نیست... با خودم نیستم فقط... با خیلی هام... با همه ام... با همه این هزار تا آدمی که بی شمار نیستیم هر چقدر خودمون رو جرواجر کنیم!