| |
| دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
شب. صدای جاروی کار گرهای شهرداری. باد کولر. چرت زدن. کسی انگشتش را روی پوستم می کشد. درست روی ستون فقراتم. نمی خواهم این خواب را ببینم. چرتم پاره می شود. اگر زلزله بیاید؟ اگر زلزله بیاید؟
|
|
| |
| سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
من آدم سالمی نیستم. دور شوید. هر چه زودتر دور شوید.
|
|
| |
| شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
و اما امروز روز سردی است و این خوب نیست. مغز من یک ماشین لباسشویی است پر از لباس های کثیف و کسی نیست که آن را روشن کند. می دانید که جالب نیست کسی در مورد خودش بنویسد برای همین سعی می کنم بیشتر در مورد صفا، مهریز و آن دیگری بنویسم و من آیا می نویسم؟ همه چیز عجیب و معلق شده است زیرا که هوا ابری است و زمان در تعلیق است. و صفا که کچل است با شانه های خموده تنها در کوچه ی باریکی قدم می زند. او قطرات باران را روی کله ی از ته تراشیده اش حس می کند. حسی قلقلک آور و بهتر بگویم چیزی خزنده. راستی گفتم که من هم به زودی سرم را با ماشین خواهند زد؟ آری. به زودی. آیا باید متنی شروع شود، تمام شود، اوجی داشته باشد؟ این ها تنها چیز هایی است که گاهی می نویسم مانند داستانهای بسیار کوتاه ( این کاری است که تام هم می کند، فکر می کنم او خیلی عمیق تر از من فکر می کند و می نویسد) و اما کسی در این خانه سراغ لباس های چرک و کثیف را نمی گیرد. ما مصرف کنندگان بزرگی هستیم که فقط مصرف می کنند و باز نمی گردانند. و چرخه ی طبیعت را بدین گونه مختل می کنیم. باشد که روزی ریق رحمت را سر کشیم. باشد که روزی ریق رحمت... باشد که روزی ریق.... ریق... ریق در این جا به چه معناست؟ صفا با شانه های خموده زیر باران قدم می زند و به این سوال فکر می کند. به چه معناست این ریق؟
|
|
| |
| شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| دیالوگ های یک طرفه (1) |
من: وقتی می گم از این یارو خوشم می آد یعنی این که اگه خواننده بود حتما طرفدارش می شدم ، منظور دیگه ای ندارم. [ تام آرام سر تکان می دهد]
|
|