| |
| چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386 |
|
| عجب........ چه می توان گفت... از استفاده از ضمیر اول شخص مفرد دل خوشی ندار(م)... چه می توان گفت... باید گفت٬ باید دینی خواند؟ خوب این به کسی ربطی ندارد. مسئله ای است که او خودش باید حل کند. به کسی ربطی ندارد. مخاطبان نا موجود این جا مجبور نیستند دینی بخوانند... چه می توان گفت؟ می شود گاه در جمجمه را باز کرد٬ مغز را برداشت و برای مدتی در الکل گذاشت؟ از استفاده از افعالی که به انجام دادن عملی توسط ضمیر اول شخص مفرد اشاره دارند٬ احساس خوبی نمی کن(م). چرا باید اظهار وجود کرد؟ چرا باید انسان ها بدانند که او وجود دارد. چه لزومی دارد؟ انسان های نا موجود نباید دینی بخوانند... بهتر است بس کنی ای شوالیه... شوالیه ای از ماده ی سفید که معلق است.... دلم می خواهد مغزم را توی یک شیشه الکل بگذارم روی لبه ی پنجره و نگاهش کن.... م؟ |
|