ما سالهاست همدیگر را می بینیم. و درتمام این سالها، در تمام این مدت که همدیگر را میبینیم، افروز از صفا حرف می زند. که چقدر دوستش دارد و قرار است سال بعد ازدواج کنند. اما نه مادر و پدر افروز موافقند و نه گویا صفا. افروز چیزی در وجودش دارد که قابل تحملش می کند. افروز را دوست دارم. ما در یک اداره دولتی کار می کنیم. من آن جا تایپ می کنم و افروز نمی دانم دقیقا چه کار می کند. ساختمان اداره قدیمی است. در ها چوبی اند و خیلی چیز های دیگر هم. رنگ دیوار ها رو به زردی می روند. میز ها همه کهنه و پوسیده شده اند. زن ها با روپوش ها سیاه و گشاد و مقنعه ای سیاه چانه دار و مردها با کیف دستی هایی از چرم پوسیده می روند و می آیند. کارمند هایی با دست کم بیست سال سابقه کار. هیچ وقت افروز را خارج از اداره ندیده ام. افروز دماغ نوک تیز و درازی دارد. هر وقت خودم را توی آینه دستشویی اداره نگاه می کنم. صورتی بدون چشم و صورت و دماغ جلوی چشمم ظاهر می شود. صورتم را لمس می کنم. سطحش صاف است. از این که دستم را روی پوست صورتم بکشم لذت می برم. پوست نرم و بدون پستی بلندی. تمام روز در اداره صورتم را نوازش می کنم. افروز می نشیند کنارم. سرم را بلند نمی کنم به کارم ادامه می دهم، تایپ می کنم، تایپ می کنم. افروز سرش را به دستش تکیه می دهد و حرف می زند. همه اش از صفا می گوید. صفا قد بلند است. زیر چشم هایش گود دارد و چشم هایش قاعدتا وغ زده است. بسیار لاغر است. همه رگ هایش معلوم هستند. او همیشه، در همه جا، خانه، خیابان، مسافرت، همه جا، همه جا، زیر پوش سفید آستین کوتاهی می پوشد با یک شلوار پارچه ای که دیگر از کهنگی پوسیده شده. او صفا را دوست دارد. صفا تازگی موهایش را با تیغ زده و این او را بهتر از قبل کرده. افروز همیشه به او اصرار می کند که با هم ازدواج کنند. اما نمی داند او چه فکر می کند. او خیلی کم حرف می زند. هیچ وقت در مورد هیچ چیز نظر نمی دهد. حتی سرش را هم تکان نمی دهد که افروز بفهمد نظرش چیست. دست می کشم به صورتم و به کارم ادامه می دهم. انقدر حرف می زند که صداهایی که از دهنش بیرون میآیند، بی معنی می شوند و فکر می کنم دارم با دستهایم ارگ می زنم و او خواننده ی اپرایی است که با نواختن من می خواند. افروز صدای خوبی دارد. قیافه اش هم شبیه خواننده های اپراست. موهای بور و وز. دهن گشاد. دماغ نوک تیز. افروز شبیه مریم مقدس هم هست. همان مریمی که تابلو بزرگ اش را وسط راهرو آسایشگاه زده اند. توی اداره هیچ چیز نمی خورم. هر وقت هم چایی می آورند، افروز آن را می خورد. وقت ناهار افروز می نشیند کنارم و حرف می زند. حتی وقتی هم که حرفی ندارد می نشیند کنارم و به صفحه کامپیوتر خیره می شود. من کارمند نمونه یی هستم. هیچ کار عقب افتاده یی ندارم. اضافه کاری هم می کنم. افروز می آید می نشیند کنارم. بالاخره صفا به حرف آمده. به او گفته می تواند با او فرار کند اما نمی تواند با او ازدواج کند. گفته از این کار هم مثل ازدواج خوشش نمی آید اما چاره ی دیگری ندارند. گفته اول می خواسته خودش تنهایی فرار کند اما بعد دیده بد نیست که افروز را هم با خودش ببرد. به شرطی که افروز زیاد حرف نزند و حرفی هم به کسی نزند. افروز خوشحال است. خوشبخت است. لبخند می زنم. نمی فهمد. دلش می خواهد برقصد. باز لبخند می زنم. افروز خیره به یک نقطه لبخند روی لبش نشسته. دلش می خواهد برقصد و همه همکارها را ببوسد حتی مرد ها را. شروع می کنم به تایپ کردن. لبخند بر لب. می خواهد مرخصی بگیرد. می خندد. هر جمله ای که می گوید بعدش می خندد. دست می کشم به صورتم و از لطافتش لذت می برم. افروز بلند می شود. امروز را استثنا می رود ناهار بخورد. می مانم پشت میز و تایپ می کنم. افروز بعد از نهار برنمی گردد. نه بعد از نهار. نه تا یک هفته ی بعد. نه تا دو هفته ی بعد.... من به کارم ادامه می دهم. با حواس پرتی تایپپ می کنم. و زن ها با روپوش های سیاه و گشاد و مقنعه های سیاه و چانه دار و مرد ها با سابقه های 20 ساله ای که زیر بغل زده اند، می روند و می آیند. و من ارگ می نوازم و صورتم را نوازش می کنم و به میز افروز نگاه می کنم. ساعت ها می نشینم به میز افروز نگاه می کنم و دست هایم چیزی اشتباه را تایپ می کنند:
« افروززززززززززززززززز هایسهخمنیتینبلنینلننافایزستاستاتبیابستیاااااااروززززایساتسیاتاااسششششششششششششششششش#@ُِِّّیبسزیبببییسشسسشش تالیس اتسیباعسیالعیسالتعیسلعبلسثعلبتسیلنتیسذنتبیستنابتسافروووووز هساشتاتسشاتاسیشتشاسیتاشتساتا بس یتایست ایس اسیبشا شسماسیتاتمایسمتایلستمایسمتایسلتا سیامسیاتمیساستی اتستتلشسیلتیسلتس لیسلاتش یسلتلتیسلت یتستسیلسبت ذنتخضع0ض89ضص77568 ینذیسنتا ینتافرووووووز.......»
تا افروز بعد از سه هفته پیدایش می شود. با روپوش گشاد و سیاه و مقنعه چانه دار و گشاد. موهایش را هم خوب پوشانده. یک راست می رود پشت میزش می نشیند و با چشم های خالی کارهای عقب مانده اش را انجام می دهد. نگاهم نمی کند. انگار که من را نمی بیند، انگار که هیچ کس را نمی بیند. بهش لبخند می زنم. چشمک می زنم. برایش ادا در می آورم. نمی فهمد. سرش را فرو برده توی پرونده ها و به کار های عقب مانده اش می رسد. ظهر ها هم برای ناهار می رود.
جلوی آینه دستشویی می ایستم و به خودم خیره می شوم. سطح صاف صورتم را نوازش می کنم و به افروز فکر می کنم. من دیگر کارمند نمونه یی نیستم. همه اش کار هایم عقب می افتد. سه هفته است که اینطور شده ام. رئیسم دعوایم می کند. وقتی سرم داد می زند خیره می شوم به دکمه های مانتوی سیاه و گشادش. خیره می شوم به خال گوشتی روی صورتش که رویش چند تار مو روییده. سرم داد می کشد. تهدیدم می کند. هوس می کنم به خال گوشتی اش دست بزنم. سرم را می اندازم پایین. دستم را روی صورتم می گذارم و منتظر می مانم. می روم بیرون. زیر لب گفته ام دیگر تکرار نمی شود. نفهمیده. صورتم را محکم گرفته ام و به طرف میزم می روم. همین موقع هاست که افروز پیدایش می شود. قدم های شل و بی رمق بر می دارد. می رود پشت میزش و دیگر هیچ حرف نمی زند. برگه هایی را که داده اند تایپ می کنم. بی وقفه تا آخر روز کار می کنم. بعد از ساعت کاری هم می مانم و تایپ می کنم. خوابم می آید. گرسنه ام. تشنه ام. هیچ چیز نمی بینم. صفحه ی سفیدی می بینم با خطوط سیاه در هم. الان نه. همه چیز صاف و قابل تشخیص است. متوجه می شوم مدت هاست خوابیده ام. شب شده است. هیچ جنبنده ای توی اداره نیست.
فردایش افروز می آید. با مانتوی کهنه و گشادش. چقدر دلم می خواهد بروم کنار میزش بشینم. آن روز با بقیه می روم ناهار کنار افروز می نشینم. هر چند که چیزی نمی توانم بخورم. افروز قاشق را می برد توی غذا. قاشق را تا لب دهنش می برد و بی رمق فرو می برد توی دهنش و چند دقیقه بعد در می آورد. گفته بود صفا ابروهایش را هم زده. می گفت صفا خیلی بو می دهد. زیرپوشش که هیچ وقت عوض نمی کردش چند جا پاره شده. او اینطوری صفا را بیشتر دوست داشت. صفا صورت استخوانی و لاغری داشته. عین صورت اسب. با گونه هایی فرو رفته. می گویم : افروز! افروز!
نمی شنود. قاشق را می مکد و به سختی از دهنش بیرون می کشد. شانه اش را تکان می دهم. برمی گردد نگاهم می کند. لبخند می زنم. نگاهش خالی است. رویش را برمی گرداند. خیره به روبرویش به خوردن غذای کذایی اش ادامه می دهد. برمی گردم سر میزم. آن شب را هم توی اداره می مانم. همه کار های عقب مانده ام تمام می شود. حالا رئیس از من راضی است. سه روز به من مرخصی می دهد. برمی گردم به آسایشگاه. تقریبا تمام سه روز را به جز وقت هایی که سوزن سرم را فرو می کنند توی دستم، می خوابم. وقتی برمی گردم خبری از افروز نیست. رئیسم از من راضی است. بهم ترفیع رتبه می دهد. میز افروز را به من می دهند. میز افروز برایم بزرگ است. صندلی اش برایم بلند است. پاهایم به زمین نمی رسد. اما دم پنجره است. هر وقت خسته می شوم. برمی گردم از پنجره بیرون را نگاه می کنم. خیابان که از شلوغی غوغا است. پشت بام های همسایه که پراند از کولر و آنتن. پشت بام های مخروبه. ساختمان های آجری روبرو. ساختمان های قدیمی و دود گرفته. ماشین های باستانی . آدم ها با روپوش های سیاه گشاد و کیف دستی های پوسیده. زوج های جوان خسته ای که بی رمق پاهایشان را روی زمین می کشند. از وقتی میز افروز را به من داده اند خوشحال ترم. تصاویر بیرون از پنجره سرحالم می آورد. بهتر از همیشه کار می کنم. رئیسم از همیشه راضی تر است.
مدت هاست افروز نیامده. بارها از رئیس پرسیده ام. اما هیچ وقت جواب نداده. یا نشنیده یا خودش را به نشنیدن زده است. به هر حال من از جایم راضی ام. و سرم به کارم گرم است و ظهرها هم با سرویس اداره برمی گردم آسایشگاه. قبل از خواب سرم بهم وصل می کنند. بعد تا صبح می خوابم و با سرویس اداره برمی گرم اداره. رنگ دیوار های اداره رو به زردی می رود. شیشه های پنجره دود گرفته. پنجره را باز می کنم تا بنوانم آدم های توی خیابان را خوب دید بزنم. رئیس گهگاهی می آید کارم را می بیند و می رود. تازگی برای این که بتوانم بهتر ببینم سرم را از پنجره می برم بیرون. و خیابان را نگاه می کنم. تمام روز دم پنجره می ایستم و خیره آدم ها را نگاه می کنم. پشت بام ها. کولرها. ساختمان های دود گرفته. خانه های آجری. آنتن ها. کارم را دوست دارم. رئیس می گوید زیاد کار می کنم. نگرانم می شود. رئیس مهربان است. خال گوشتی اش او را مهربانتر می کند. بهم مرخصی می دهد. می گویم نمی خواهم. اما اصرار می کند. قبول می کنم. برمی گردم آسایشگاه. این بار بدون سرویس. خودم تنهایی بر می گردم. قبل از برگشتن، خودم را توی آینه راهرو نگاه می کنم. روپوش گشاد و چروکم را صاف و صوف می کنم و مقنعه چانه دار سیاهم را می کشم جلو. توی آسایشگاه نمی توانم بخوابم. سر و صدا زیاد است. قبلا متوجه این سر و صدا ها نشده بودم. صدای خنده دیگر مریض ها از طبقه بالا. من اتاقم جداست. من یکی از بهترین بیمار های این جا هستم. این اتاق را به خاطر همین داده اند به من. از این که اتاقم پنجره ندارد اعصابم خورد می شود. خوابم نمی برد. همه اش سر و صدا. به پرستارمی گویم من را ببرد توی حیاط. قبول می کند. ساعت ها توی حیاط می نشینم. تا وقتی که شب بشود و پرستار بیاید دنبالم. توی حیاط مردی کچلی را میبینم با چشم های وغ زده که روپوش سفید آسایشگاه تنش کرده. ابرو هایش را با تیغ زده. خیره شده بود به رو به رویش. بهش لبخند زدم. نفهمید. چند بار دیگر لبخند زدم و بعد کوتاه آمدم و شروع کردم توی حیاط قدم زدن.
حالا از سه روز بیشتر شده. مدت ها گذشته است . هر روز روپوش سیاه و چروک و مقنعه سیاه چانه دارم را می پوشم و می روم دم در منتظر سرویس اداره می ایستم. اما خبری نیست. کسی کاری باهام ندارد. ساعت ها می شینم دم در منتظر سرویس. تا شب بشود و پرستار بیاید ببردم. تمام این مدت صفا هم می نشیند توی حیاط و به روبرویش خیره می شود. موهایش هیچ وقت بلند نمی شوند. صفا هیچ وقت حرف نمی زند. بارها از او سراغ افروز را گرفته ام. اما هیچ وقت جواب نمی دهد. یا نمی شنود یا خودش را می زند به نشنیدن. مدتی کنارش می نشینم به رگ پیشانی اش خیره می شوم و صبر می کنم جواب بدهد. بعد بلند می شوم ، می روم دم در منتظر می مانم و سطح صاف صورتم را نوازش می کنم.
|